به نامش
همیشه سعی کرده ام میان این جملات احساس خود را پنهان کنم: ببار ای باران ! / دلم برای باران لک زده ! / دلم هوس باران کرده ! / و... | ولی هیچ وقت حرف دلم و احساس واقعیم را درباره ی این نعمت باشکوه نگفته ام ! شاید چون تا به حال در میان اطرافیانم هیچ کس احساس مرا نسبت به باران نداشته ! من فقط از عکس ِ باران و طرز نوشتن کلمه ی باران ! و اشعار بارانی خوشم می آید! همین .
خودش را دوست ندارم ! تحمل باران فقط در شب برایم ممکن است ! اصلا" و ابدا" نمی توانم در روز با او کنار بیایم ! مثل این سه روز که از خنکی هوا خوشحال بودم ولی وای ! وای که از خاکستری بودن رنگ آسمان بیزار و از باران بی وقفه گله مند ! آرزو می کردم که دوباره روی خوش "خورشید" را نظاره گر باشم ! زیر گرمای طاقت فرسایش قدم بزنم یا چای و کلوچه بخورم ! دلم لَـک زده برای یک بعد از ظهر آفتابی و گرم . امروز حس ِ بد دوران مدرسه را داشتم .به خاطر شکل پاییزی هوا ! فکر می کردم فردا امتحان دارم ! کلی درس ریخته روی سرم ! در حالی که به خود می آمدم و می دیدم که روز تختم دراز کشیده ام و درحال خواندن کتاب هستم ! بعد از ظهر را حس نکردم ! آری ! اعتراف می کنم ! من عاشــــــــــــــق ِ خورشیدم ! آفتاب سوزان ! ساعت ۵ بعد از ظهر ! باریکه های نور خورشید که از کنارهای پرده اتاق داخل شود و تاریکی و سیاهی را بشکند ... بکشد ! ولی با این حال ... من هم گاهی هوس ِ باران می کنم . ولی برای مدتی کوتاه ! برای رفع تشنگی ! خدایا ! تشنگی ام رفع شد ! خب؟