به نامش


احساساتم را به زور در چمدانی جای دادم و
با یک کشتی برایت فرستادم...
امشب خبر رسید که کشتی غرق شده.
حالا تمام آب های دنیا پر از احساسات من اند !

:: فــ ::  (دوستانی که سوال می پرسن این :: فــ :: یعنی چی ، این یعنی نوشته از منه ! خودم !)

ته نشینات :

۱-  ‌‌Book Reader  به روز شد !

۲- پریشب،متوجه شدم که شب ها بعد از ساعت ۹ شب حدودا" یه جیرجیرک تو حیاط مجتمع مون آواز می خونه که صداش به خاطر سکوت مجتمع در کل خونه ها می پیچه ! که یکیشون اتاق بنده س ! من که کیف می کنم از صداش ... دیشب ساعت ۱:۳۰ دقیقه بود که داشتم می رفتم بخوابم :) دیدم نمی خونه ! خیلی نگران و اینا شدم و تو رخت خواب همه ش تو فکرش بودم . که یهو طرف های ساعت ۲:۱۵ بود فکر کنم دیدم شروع کرد D: یک نفس خوند تا من خوابم برد !