به نامش

یهویی یاد اعتکاف افتادم وقت سحری! یاد اون لحظه ای افتادم که اذان می گفت،
و من و زهرا همدیگه رو نگاه می کردیم و من بهش می گفتم : رفت تا ۱۷ ساعت دیگه !
خورد و خوراک رو می گفتم ... و اونم همیشه می خندید !
حال و هوای رمضان رو خیلی دوست دارم ...
.
.
این روزها جمله ای که دائما دارم تو خونه تکرار م کنم اینه:
آخه مگه میشه یه سی دی به همین راحتی گم بشه ؟ من تو همون
کشوی میز گذاشته بودمش ! حالا من بدون photo impact چی کار کنم؟
.
.
این تب ِ کتابم با دیدن لیست ۹ تایی کتاب بدتر شده !!!
۹ تا از بهترین کتابهای رمان ! ثانیه شماری می کنم برای خوندن تک تک ِ شون !!!
.
.
راستی در گوشی می گم بهتون :
Book Reader به روز شد ! میگم یه چیزی ،
شما همیشه اونجا رو برزو شده فرض کنین ! هان؟