به نامش

صبح به مشقّت بسیار و با هشدارهای مداوم این گوشی مان که در اینجور مواقع سخت از او متنفر می شوم ! ساعت 11 ، کله ی سحر ! از خواب بلند شدم ! (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه)
اونم برای چی ؟ برای اینکه بشینم کارهای کلاس زبان رو انجام بدم ! نشستم تا کارهای کلاس رو روبه راه کنم ! معنی کلمه ها تو ذهنم نمی موند که ! فقط باید بدونین با چه مشقتی حفظشون کردم ! رفتیم کلاس دیدیم بچه ها روی تخته کلاس نوشتن:
Please dont ask us
یه چیزهایی دیگه ای هم نوشته بودن من الان یادم نیست !
و ما هم امیدوار که معلم امروز کوتاه میاد و اینا ! هیچی دیگه اومدن ایشون و گفتن خب از همه تون نمی پرسم ! فقط از چند نفرتون می پرسم ! بعد شروع کردن به پرسیدن و خدارو هزار و ششصد و هفتاد و سه مرتبه شکر ! از ما نپرسید ! و کلاسم تموم شد و ساعت هشت و من در راه ! اذان شهرمونو از مساجد می شنیدم ولی خب می گفتم شاید این خانوم ِ راننده چیزی نداشته باشن افطار کنن منم شوکولاتمو نخوردم ! خیلی مونده بود تا خونه مون ! ولی من یکی از خوبی هام اینه که اذان که می زنه دیگه گشنم نیست !!!! بالاخره دیدیم خانومه زد بغل و رفت دوتا نون بربری خرید و از اون اصرار و از من انکار که روزتو باز کن ! گفتم : خودم شوکولات دارم ! آخه این شوکولات نیست که فقط ! یه چیزی تو مایه های گز همراه با بیسکوئیت و مغز پسته و اینجور چیزهاست که سوغات تبریزه و من عاشقش هستم
روزه را گشودیم و رسیدیم خانه اصلا بروز ندادم که یه چیزی خوردم ! مامان منم هی می گفت الهی من بمیرم و چیزی نخوردی و ای کاش لقمه می دادم می بردی و ... (فقط واسه ۵ دقیقه تاخیر)
کل روزمون همین شد دیگه !!!
نماز و روزه هاتون قبول !