حکایت تو ، حکایت بازنده ای است، که نمی خواهد باختش را بپذیرد. به همین خاطر، راه می رود، فریاد می کشد،زیر لب غر می زند ،تأیید زورکی می خواهد، تا به همه ثابت کند برنده است. اوایل ماجرا، "دیگران" سعی می کنند تا با آوردن دلیل هایی منطقی و قابل قبول ، متقاعدش کنند که بازنده است. ولی او به جای گوش کردن به حرف های "دیگران" ، در مواقعی که با او سخن می گویند، در حال جست و جو برای جمله ای ست تا دهان همه شان را ببندد. اینطور می شود که "دیگران ِ" داستان، کم کم او را به حال خود می گذارند و رهایش می کنند. و آن بازنده ، در خیال ِ خام ِ خودش نبودن "دیگران" را در اطرافش، نشانه ی بُرد خود می پندارد !
چه بُرد رقّت انگیزی !

تنها

۱) این پست مخاطب خاص دارد ولی می تواند مخاطبانی از جنس عام نیز داشته باشد !

۲)
برای کوچولوی مریضی که نیاز به دعاتون داره دعا کنید

۳) عکس هایی از گوشه و کنار بهارستان -->[لینک]

۴) از اونجایی که بنده باید در هر سایتی که عضو شدنی باشد، ردپایی از خود به جای بگذارم! در سایتaminus3.com عضو شدم و یک فوتوبلاگ محسوب میشه که عکس هایی که خودم با موبایل و دوربین دیجیتال می گیرم... اونجا قرار میدم.

۵) خیلی جالبه که من ، صفحه ی صدم کتاب "دا" هستم و امشب تو برنامه ماه عسل "سید زهرا حسینی" دعوت بود ! دقیقا وقتی که دارم کتابو می خونم !

۶) امروز رفتم تو سایت khanevade1.irib.ir تا توی ختم قرآن شرکت کنم. چون باید یه یوزر درست می کردم یهو به ذهنم رسید که یوزرم رو بذارم : googoorio . اسم کشور جومونگ ! که دیدم ارور داد که این نام قبلا به ثبت رسیده ! :) شمام شرکت کنید. امروز من یک صفحه خوندم. چون به طور همزمان باید هرکس صفحه ی خودش رو بخونه خیلی جالبه ! مثلا امروز به طور همزمان که خوندیم ۱۰۸ بار قرآن ختم شد ! فقط در یک ربع ! :) منم ذوق کردم گفتم واسه ۱۵ رمضانم ثبت نام کنم !