بله بله بله ! درست فهمیدید ! امروز(جمعه) یک روز خاص ِ !
تولد یکی از بهترین و دوست داشتنی ترین دوستام !
یادگار دوران راهنمایی ... مریم عزیزم !

دوستیمون انقدر شدید و نزدیک شده که دیگه فهمیدیم فقط برای هم دوست نیستیم !!
این شد که خواهر شدیم و منم ادامه ی متن رو مثل همیشه برای آبجی ِ مهربونم می نگارم.
خب این روز تولدی دور ِ هم باشیم و یَک خاطرَه جالب براتون بگم.

۲۷ مهرماه سال ۸۷ برای دومین بار به اتفاق آبجی مریم و مامان نازنینش رفته بودیم سمینار دکتر حلت. یه جوری شروع کردم شما فکر کردین رفته بودیم پیک نیک نه؟ البته این سمینارهای دکتر حلّت انقدر خوش می گذره که کم از پیک نیک نداره ! هیچی دیگه یه چند ساعتی که تو سمینار بودیم و بعد آخرهای سخنرانی ، دکتر حلّت به رسم همیشگی در سمینارهاشون،گفتن که برق های سالن رو به جز دوتا چراغ که روی سِن بودن خاموش کنن و آهنگی ملایم گذاشتن و رفتن تو مراقبه و از ما خواستن چشمامونو ببندیم ! ولی من مثل همیشه نبستم ! دیگه به جاهای اوج مناجات رسیده بودن که یهو برق سالن رفت ! برق رفت و یک چند دقیقه ای سکوت برقرار شد و حالا فرض کنید دکتر حلت با خودش فکر کرده بود این ملت الان تو حال و هوای عرفانی ان و ... ولی دید ای دل غافل ! یهو از پشت سرمون صدای جیغ و دست و سووووت به هوا رفت ! ما اول گفتیم چی شده که  یهو دیدیم پیر و جوون در حال کف زدنن !  من و مریم هم بنفش شده بودیم از خنده ! بلا استثنا همه به دستور مدیر سالن این فلش های موبایل شونو به صورت دائمی روشن کرده بودنو فضا مثل این پارتی های خارجی که تو باشگاه می گیرن شده بود (من تو برنامه شوک دیده بودم یه مدلشو)
بعد همه یکصدا با هم می گفتن : حلت ، حلت ، حلت
دکتر حلت هم مونده بودن که اینا واقعا همونایی ان که از شدت حال و هوای عرفانی گریه می کردن به خاطر مناجات؟ که چاره ای نداشتن و تو اون نور پردازی زیبا با فلش موبایل ها تشکر می کردن !!!
و من از شدت خنده از این وضع و اوضاع به مرحله ی غش رسیده بودم !!!
به هر حال برق اومد و ملت تا روشنایی رو دیدن هجوم بردن به سمت درها و الفرار !
اینم خاطره به مناسبت امروز !
خب آبجی مریم ِ نازم تولدت رو از صمیم قلب بهت تبریک می گم ! امیدوارم یه روز که داری با یه اکیپ میری فضا منم دم موشکتون بگیریم باهاتون بیام فضا و با هم روی ماه قدم بزنیم
دوست دارم زیاد !