آرامشی یافت نشدنی !
اصلا آرام و قرار ندارند. این احساسات لعنتی را می گویم ! چون خودشان آرام نیستند، دائم در حال نقشه کشیدن برای ذهنم هستند تا آرامش او را هم سلب کنند. اصلاً دیگر گاهی از دستشان به تنگ می آیم. دوست دارم سرم را به دیوار بکوبم تا شاید بر اثر ضربه یک چندتایشان بمیرند و من راحت شوم! ولی بعد به این نتیجه می رسم که اگر بعدها به آن احساسات مرده نیاز پیدا کردم، چه کنم؟ برای همین می نشینم روی صندلی تکان خور ! این اسمی ست که من برایش گذاشته ام. یک استکان چای و گل گاو زبان اعلاء را سر می کشم. کم کم اثر ندارد! سر می کشم و بعد از آن نفس عمیقی را شمرده شمرده می کشم. نفس عمیق هم یکسره اش اثر ندارد ! البته این "تاثیر ندارد" ها برای حال و هوای جسمانی من اند ! شما را نمی دانم؟! خلاصه بعد از اینهمه ماجرا ، به آرامشی می رسم که یافت نشدنی ست!
خدای من ! من عاشق ِ آرامش ِ بعد از طوفانم !
۲۳:۵۵ . چهارشنبه . ۱۱/۰۶/۱۳۸۸