حاکم سرزمین ِ من !
وحشت تمام وجودش را فراگرفته بود و او نمی توانست حتی ذره ای بر ترس خود مسلط شود. در سرزمین وجودش این ناامیدی بود که حکومت می کرد. دستور داده بود تمام امیدها و آرزوها را اعدام کنند،حتی اگر آنقدرکوچک باشند که به حساب نیایند. و او دیگر امیدی در وجودش احساس نمی کرد. غافل از اینکه یک امیدواری کوچک از تمام سربازان ناامیدی فرار کرده بود و جایی در میان قلبش پنهان شده بود. امیدواری کوچک می دانست که با آن جثه ی کوچکش نمی تواند مقابل آن موج عظیم ناامیدی بایستد، پس کوشید تا هرچه زودتر بزرگ شود و یارانی را برای خود جمع کند. امیدواری کوچک سفر کرد. به نقاط دور و نردیک، و کم کم رسم مبارزه را آموخت و دانست که چگونه باید آن سربازان سیاه را از میان بردارد. پس کم کم، مردمانی از سرزمین ناامیدی شیفته ی عظمت و زیبایی او شدند و به حرف هایش ایمان پیدا کردند و به آینده امیدوار شدند. بالاخره روزی فرارسید که نیمی از سرزمین ناامیدی به تصرف امیدواری درآمد و او آنجا، قلمروی از جنس ِ امید بنا کرد. از آن روز وجود انسان ها دو قسمت داد، امیدواری و یأس... و این انسان است که انتخاب می کند کدامیک از این دو را حاکم سرزمین وجودش کند.
ولی در انتهای داستان، ناامیدان حسرت خوردند، زیرا فهمیدند "خدا" هم با امیدواران بود...
امضا: فاطیما
ولی در انتهای داستان، ناامیدان حسرت خوردند، زیرا فهمیدند "خدا" هم با امیدواران بود...
امضا: فاطیما
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 12:49 توسط فاطیما