شاید ندیدی ...
شاید قبل از اینکه آن جمله را سمت ِ وجودم پرتاب کنی و بعد با بی تفاوتی شانه هایت را بالا بیندازی و برگردی و بروی ؛
به این فکر می کردی که در این موقعیت ، چه بگویم که از من دلسرد شود؟ چه بگویم که کم بیاورد و حتی نتواند میان کلماتم نفس بکشد ! چه بگویم که سرش داغ شود و چشمانش سیاهی بروند و آنقدر با روحش بازی شود که حتی جرأت ِ ادا کردن کلمه ای را هم نداشته باشد ؟!
بعد در خاطراتمان دنبال آن جمله ی آتشین گشتی. نه خود ِ آن جمله . نه ! دنبال نقطه ی ضعفی یا دنبال چیزی که بدانی با شنیدنش تمام تنم بی حس خواهد شد.
راستش را بخواهی ، نمی دانم از کدامشان کمک گرفتی. به کدامیک از جملاتم فکر کردی و به کدامین نگاه رجوع کردی تا آن جمله ی طوفانی را بسازی! نمی دانم در آن لحظه که درست قلبم را نشانه گرفته بودی، دیدی که کانون قلبم چیست؟ دیدی که آن نقطه ی سیاه ِ مرکز جایگاه کیست؟ شاید ندیدی. ندیدی که کانون قلبم نقطه ی نام ِ توست. ندیدی که دایره ی اطرافش، خاطرات توست. آری دوست من! تو خودت را شکستی. تو خاطرات و نام خودت را نابود کردی. و این شاید درست همان چیزی ست که ـ در آن موقعیت ـ به آن نیندیشیدی !
«فاطیما»
» مخاطب خاصی ندارد ... ولی شاید کسی بتواند این ها را به خودش بگیرد ...
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸ ساعت 7:26 توسط فاطیما
|