کی خسرو 2
سپاه توران در کرانه ی وهرود ایستاده بودند. در سکوت مطلق، و به آن سه سوار نگاه می کردند که بر روی آب های رود می تاختند و دور می شدند. پای اسب هایشان فقط تا مچ در آب بود و انگار بر زمینی باران خورده می تاختند نه بر رودی خروشان از سیلاب های بهاری کوه های چین، و از آن شیء که در دست کی خسرو بود، نوری خیره کننده بیرون می زد و مثل حبابی آن سوارها را در بر می گرفت.
رنگ از چهره ی فرنگرسین پرید و زیر لب گفت :« این سحر و جادوست.»
پیران گفت : « نه شاه من، اپام نپات،فرزند آب ها، با اوست.»
فرنگرسین که هنوز با بهت به رود خیره شده بود، زیر لب پرسید: « می توانی با نیزه ات آنها را بزنی، مگر نه؟»
پیران سرش را به تأیید پایین آورد: «می توانم.»
«اما این کار را نمی کنی.»
«نه.»
«حتی اگر من به تو دستور بدهم، سرپیچی می کنی؟»
پیران با وحشت سرش را بالا آورد و به فرنگرسین نگاه کرد. فرنگرسین نگرانی را در چشم های او تشخیص داد، لبخند زد و با دستش به پشتش زد:
«نگران نباش. از تو نمی خواهم این کار را بکنی.پشت خسرو به ماست. تورانی ها از پشت کسی را با نیزه نمی زنند.»*