دستش را در جیب چپ پالتوی خاکستری اش فرو برد و خاطراتش را بیرون کشید. خیره شد به چشمهایش. لیز خورد در آن روزهای سرد. این چشم ها همان چشم هایی بودند که قطار زندگی اش را از ریل ِ عادت خارج کرده بودند. همین چشم ها بودند که به او زیبا نگریستن را آموخته بودند. این چشم ها او را اسیر واژه ی عشق کرده بودند. عشقی عظیم تر از آنکه بتواند در قلبش بگنجاندش. نتوانست وسعت این عشق را درک کند. او همیشه با عقل زندگی کرده بود و آن روزها ، عقل سکوت کرده بود . حرفی نمی زد. هرچه از او می خواست تا چیزی بگوید و مثل همیشه آرامش کند ، سری تکان می داد و نگاهش را به زمین می دوخت. و او آشفته تر از پیش به آن چشمها پناه می برد.
سکوت ِ عقل و بی محلی روزگار بود که آن روزهای شیرین را به خزان زندگی اش مبدل کرده بود. به هرکه می گفت که عاشق آن چشم ها شده است ، انگار که گفته است جذام دارد . همه از او می گریختند و او کم کم از شهر ِ روزگار طرد شد. و بعد از همه چیز فقط او ماند و آن چشمهای جادویی ... آهی کشید و نگاهش را از عکس به سوی چشمهای بچه ای برگرداند که با شور و شعفی غیر قابل وصف آبنبات قرمزش را در دهان کوچکش می گذاشت. ترجیح داد آخر داستان را به یاد نیاورد ، عکس را با ظرافت خاصی توی همان جیب گذاشت و آهسته زمزمه کرد:
افسوس که ما پیر و جهاندیده نبودیم     وقتی که رسیدیم به ایام جوانی

. فــ ا طـ یـ مـ ا .