چیزی آن میان ...
وارد اتاقم می شم و بدون هیچ گونه مکث و فکر کردنی می رم
به سمت جعبه ی کوچک ِ پارچه ای ِ کنار تختم.
جایی که نوشته هایم و حرف هایم ، نوشته ها و
حرف های کتابها و وبلاگها و دوستانم آرام گرفته اند ...
خودم اسمش را گذاشته ام :
" صندوقچه ی اسراری که هرگز فاش نخواهند شد" ...
کاغذ ها را بیرون می کشم و ورق می زنم ... می خوانم و می خوانم اما انگار دنبال چیز ِ خاصی هستم. چیزی که نوشته بودم برای همین ساعات ... همین دقیقه ها ! تند و تند کاغذ ها را کنار می زنم تا بالاخره یک نوشته ی کوتاه چشم را متوجه خودش می کند . می خوانمش. خودش است ! همانی که تمام این کاغذ ها را به خاطرش زیر و رو کردم ! یک متن ساده ، از زبان یک شخصیت داستانی ، در یک کتاب !
شاید برای هیچ کس آنقدر که برای من با ارزش است ، زیبا نباشد :
« سرازیری با شیب چه فرقی داره؟ جدی می پرسم. چه فرقی داره ؟ به نظر من که معنی هردوشون یکی یه. منظورم اینه که شیب هم می تونه سربالایی باشه. سربالایی هم یه جور سرازیریه. سرازیری هم یه جور سربالایی یه ! بستگی داره تو کجا باشی و از کجا نگاش کنی.» *
* حکایت عشق بی قاف بی شین بی نقطه / مصطفی مستور