بهارخواب
تمام سه ماه تابستان از وقتی که گرما می شکست، مادر رخت خواب ها را در بهارخواب* پهن می کرد و وقتی شب ، هنگام خواب روی آن ها می رفتیم لذتی داشت ناگفتنی. اگر باران های بی گاه ِ تابستانی ِ شبانه رخت خواب به دست فراری ات نمی داد که از پنجره خود را به اتاق پرتاب کنی و خواب ِ نیمه کاره را تا صبح در اتاق ادامه دهی، آفتاب کله ی سحر بود که آرام از گوشه ی بهارخواب می خزید تا از نوک ِ پای ِ در ملافه پیچیده ات بالا بیاید و حسابی که داغت کرد فرارت بدهد به اتاق تا منگی خواب ِ خوش آرام آرام از سرت به در کنی. فاصله ی رخت خواب پیچ ِ گوشه ی اتاق تا دیوار ، مکان باریک و دور از چشمی بود که می شد دراز شوی و رویاهایت را ببافی و در کنار زندگی زمینی که هزار درد و مرض داشت، به یک زندگی شیرین ِ خوش ِ دور فکر کنی.۱
* بالکن
۱- مشق های خط نخورده / ابراهیم حقیقی / صفحه ۱۶
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۸ ساعت 11:41 توسط فاطیما
|