این باد ...
باد سردی رو بر صورتم حس میکنم. ولی هرچه نگاه می کنم نه پنجره ی اتاقم باز است و نه پنجره ی اتاق روبه رویی. این است که دیگر پا پی اش نمی شوم. می گذارم از همان ناکجا آباد بــِوَزد ... آرامشی دارد این هوا ... انگار آمده تا فکر تو را از روزنه های وجودم ببرد و برساند به ذهنم . و از بعد ِ رسیدنش همواره به تو می اندیشم. نمی گویم که قبل از این باد به تو نمی اندیشیدم ... نه ! این باد بهانه ای برای بیشتر فکر کردن است . همین ! وگرنه من همیشه ،وقتی کتاب می خوانم ،وقتی حرف می زنم ، وقتی چراغ مطالعه ام را روشن می کنم ، وقتی جوهر این قلم را به بردگی افکارم در می آورم ، وقتی منظورم را توی این کلمات تزریق می کنم... در تمام این لحظه های به ظاهر ساده ، فقط و فقط به تو فکر می کنم. گاهی فکر می کنم فقط و فقط به خاطر اندیشه ی توست که این لحظه ها خاص می شوند ، وگرنه زندگی که خودش ـ به تنهایی ـ لحظه ی خاص ندارد !
« برای خدا »
17/7/88 – جمعه – 00:47