خانم گـِـریت*

در آخرین نامه تان گفته بودید تا کمی از احوال خودم برایتان بنویسم. احوال ! چقدر این روزها با این کلمه بیگانه ام. می دانید ، مدتی ست اصلاً احوالی ندارم ... حتی از نوع بد و خشن و نفرت انگیز ! این بی احوالی آدم را از صد تا احوال ِ بد و تلخ هم بیشتر غصه دار می کند. قسمت حوادث شناسی ذهنم به کل از کار افتاده. وقتی حادثه ای رخ می دهد ، نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم؟ نمی دانم باید بهم بر بخورد یا بی خیال باشم؟ اصلا نمی توانم حوادث را از هم تشخیص دهم . وقتی همه می خندند من هم یک لبخند زورکی می چسبانم روی صورتم که با کمی دقت می شود فهمید اصل نیست. ولی کو دقت؟ فقط باید لبخند زد ... چه زورکی و چه اصلی ، فرقی نمی کند ، چون کسی فرقش را نمی فهمد. این جور وقت ها کمبود انسان هایی مثل شما خیلی توی زندگی ام حس می شود. شما که حتی اگر خوابیده باشم با نگاه کردن به صورتم ، می فهمید که یک چیزی ته ِ ته ِ وجودم هست که نباید باشد ... چه برسد به تشخیص اصل و بدل احساسات ! شاید اگر شما بودید و به این زندگی درهم و برهم یک نظمی می بخشیدید و یک سری حرف های ناگفته را می فهمیدید ، یک چندتایی احوال داشتم. آن هم از نوع خوبش...

 

 

* Miss.Great

پ.ن 1 : یک قسمت جدید به نام "نامه های من به خانم گریت" به موضوعات نوشته ها اضافه شد.

پ.ن 2 : احوال ِ من خوب است !