رها رها رها من !
۱)
چند شب پیش ، توی ماشین ، من و بابام :
- ببینم فاطی ، اون کتاب رو که برات خریده بودم خوندی؟
- نه . هنوز دارم "مشق های خط نخورده" رو می خونم. درسام هم زیادن.
- آره ، دیگه یه مدتی باید از این کتابها دل بکنی . امتحاناتتم که از پنجشنبه شروع میشه...
- ولی سخـــته ! اصلا انگار آدمو صدا می زنن از توی قفسه ی کتاب!
- آره ، سخته. اکثرا هم بچه های زرنگ مغلوب این حس می شن. چه قدر زیادن بچه هایی که مستحق بیست ان ولی به خاطر شکست به همین حس ، اونم وقت امتحاناتشون ، نمره شونو از دست می دن ...
فکر می کنم: شاید این تنها مغلوب شدنی باشه که آدما ، وقتی بزرگتر میشن ، ازش به خوبی یاد می کنن...
می گم : باشه ... سعی خودم رو می کنم .
دو شب پیش ، حول و حش غروب بود که منم مغلوب شدم ! ولی خب ، بنده اعتدال رو حفظ می کنم. مثل سال های قبل ! نگران نباشین ![]()
۲)
دیشب پشت میز تحریرم نشسته بودم ، دقیقا یادم نیست که چی کار می کردم ولی یادمه غرق ِ فکر کردن بودم ... و اسپیکر ها رو به راه کرده بودم و صدای همایون شجریان در حال خوندن "هوای گریه" پس زمینه ی این فکر کردن بود . فکر کردن به همه چیز و همه جا ! انگاری که برای چند لحظه در رو به روی این افکار بیچاره باز کرده بودم و اونام از خدا خواسته ، بی هیچ نظم و ترتیبی هجوم آورده بودن به ذهنم ! فکر و فکر و فکر و فکر ... که یهویی ، فقط برای چند لحظه ، انگار هیچ چیزی تو ذهنم نبود ! البته درسته که از چند ثانیه بعدش دوباره شروع شد ، ولی همون یک ثانیه حس ِ تازه ای داشتم ... و همزمان با همون یک ثانیه ی خالی ِ ذهنم ، صدای همایون شجریان پیچید توی اتاقم : « چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من ! »
پ.ن : دلم برای پست های دو تیکه ای تنگ شده بود !