خانم گریت
بعضی وقت ها ، در زندگی با انسان هایی برخورد می کنیم که نه می شناسیمشان و نه می دانیم یکدفعه از کجا وارد جریان زندگی مان شده اند ! این انسان ها حتی یکی از نقش های فرعی ِ زندگی مان هم به شمار نمی آیند. انگار فقط آمده اند برای گفتن ِ یک جمله و تمام ! یک جمله شان را که گفتند ، ناپدید می شوند و تو مات و مبهوت می مانی که پس کجا رفتند؟ چرا دیگر نیستند؟ نکند تو کاری کرده ای که بروند؟ و هزاران سوال ِ ناتمام ِ دیگر. هزاران سوال ِ بی پاسخ.
بعد از رفتنشان ، خاطره ی گفتن همان یک جمله ، می رود و می نشیند گوشه ای از ذهنت و وقت و بی وقت می آید جلوی چشمانت. و تو همچنان متحیّر مانده ای که چرا ذهنت باید تسخیر خاطره ی کسی شود که حتی اسمش را هم نمی دانی !
در لحظه لحظه ی عمر ، به دنبال چنین انسان هایی بوده ام و اینکه نگذارم بی خبر ، بگذارند و بروند. اما می دانید چه فهمیدم؟
اینکه درست در زمانی که فکر نگه داشتنشان گوشه ی ذهنم به خواب رفته ، پیدایشان می شود !
بله خانم گریت ، هر چه قدر هم تلاش کنیم ، نمی توانیم رازآلود بودن این انسان ها را کنار بزنیم ...
هیچ وقت !