این از اون پست های طولانی هست که شاید هیچیش به هیچیش ربطی نداشته باشه

[۱] امروز امتحان تاریخ رو دادیم. دیروز شاید بتونم با اطمینان بگم روز بدی بود ! مخصوصا" از چهار و نیم بعد از ظهر به بعد ! چون من تازه از اون ساعت شروع کردم به خوندن سه درس ِ آخر تاریخ که متعلق به تاریخ ِ اسلام بود ! تاریخ اسلام سخت نیست ولی زیاده !!! یعنی ما که مخمون از میان دو رود و مصریان و رومی ها و یونانی ها و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان پر بود ، واقعا برامون سخت بود ! ساعت شیش ِ غروب ، زنگ زدم به گلکو و همین که گوشی رو برداشت، گفتم :« وااای ! این چیه گلکوووو !!!» شروع کردیم به حرف زدن و دلداری دادن ِ همدیگه و نقشه های بعید و نظریات و ... و آخر به این نتیجه رسیدیم نظـ.ام ِ آموزشی ما مشکل داره کلا من غز زدم ، اون غر زد . من گفتم :« من الان خونه تنهام و تو باید وضعیت ِ من رو ببینی فقط !». بعد ِ سی و هفت دقیقه غر زدن گلکو بهم گفت :« فاطی ! یه چیزی بگم؟ من حس می کنم ما ــ ــ خون شدیم ! (جای خالی رو دیگه خودتون پر کنین دیگه !) . من گفتم :« نه بابا ! ما؟ کی گفته؟ هان ... آره ! فک کنم راست میگی ! خیلی بده که ! چی کار کنیم؟» گفت : « ببین این حرکات ما همه از علائم ِ همینه ! اینکه اینقده حساسیم روی نمره ! واسه بیست و پنج صدم میریم با معلم حرف می زنیم ! اگه یه جمله رو شب یادمون نیاد از کتاب ، میریم نگاه می کنیم !! ...» . و من دیدم راست می گه .. خلاصه من ساعت ۸ درسم تموم شد و تا خود صبح یه حالی بودم !

[۲] امتحان تاریخ رو دادیم و من واقعا خوشحال شدم ! دیدم همه رو بلدم و کلی خیالم راحت شد. فقط بیست و پنج صدم غلط دارم اونم به خاطر اینکه اولین شهدای راه اسلام رو نوشتم :سمیه و عمار !
جالبه رفتم پیش ِ معلم و گفتم : «میشه یه چیز بپرسم؟» همین که متوجه من و گلکو شد ، اخم کرد و من فهمیدم خودشم حرص اش گرفته که من فقط همونو غلط دارم ! وگرنه بیست می شدم !!! گفتم : « حالا فرق ِ زیادی نکرده که ! پسرش بوده دیگه عمار ! یه کوچولو تریخ تغییر کرده دیگه ! » گفت: « البته اونم شهید شده ولی خب ببین می تونم با این تغییرش کنار بیام ... » و من و گلکو هم به سالن اجتماعات برگشتیم.

[۳] مدیر من و گلکو رو احضار کرد !(آهنگ ِ ترسناک پس زمینه اینه!) رفتیم دفتر و دیدم دو تا کاغذ تو دستشونه. گفت :«بشینین دخترای من ! نتایج مسابقات علمی تون اومده !» من و گلکو یه نگاهی به هم انداختیم که یعنی «مگه اینقدر جدی بوده این امتحان؟» آخه ما کلا اون امتحان رو خیلی به شوخی گرفتیم. واسه خودمون کشککی یه چیزی می زدیم !  یه کمی برامون از مهم بودن این امتحان گفت و بعدش گفت :«معلومه این امتحان رو اونقدر که باید جدی نگرفتید ! دفعه ی بعد جدی تر باشید ! البته این رتبه هاتونم عالیه ولی خب می تونست بیشتر باشه . نه؟» من و گلکو هم به صورت هماهنگ سرمون رو به نشانه ی تاییر تکون دادیم. رو کرد به من و گفت :« شما کلا از بین ۷۳۲ نفر در استان ۵۲ مین نفر شدی . و در درس عربی هم در استان دوم شدی !» من با کمال تعجب پرسیدم: «دوم؟ از بین چند نفر؟» گفت : «از بین همون ۷۳۲ نفر دیگه !» و من اون جمله ی دیشب ِ گلکو در ذهنم اکو پیدا کرد :« فکر کنم ــ ــ خون شدیم فاطی !» و گلکو هم کلا (در همه ی دروس) در استان هشتاد و دومین نفر شده بود.با لبخند و تشکر از دفتر خاج شدیم.

[۴] از چند روز پیش یک سوالی ذهن منو مشغول کرده به خودش ! اونم اینکه :
وقتی معنی "بخت" و "شانس" یکی ست و مدارکشم موجوده(تو فرهنگ معین) ! چرا وقتی به ما می گن :
«چقدر بدشانسی!» تایید می کنیم و می گیم : « آره ! واقعا" !» ولی وقتی می گن : «چقدر بدبختی!» می گیم : «حرف ِ دهنتو بفهم !» ؟؟

[۵] فردا تولد گلکو ئه. همون کوچولوی شونزده ساله. گلکو جان تولدت مبارک. البته فرداشب به دنیا میای. ولی خب پیش پیش مبارکت باشه. در هر صورت یه ماه ازت بزرگترما ! اِهـِم ! چی فکر کردی؟
اینم عکس ِ کادوت:
(البته اون درختچه ها نیستن ها ! ... پس فردا می بینیش )



[۶] این برف و بارون مون کجاست پس؟ دیگه دارم عصبی می شما ! من امسال سخت مشتاق ِ برف ام ولی معلوم نیست چه خبره؟ حتی بارون هم نمی یاد ! گمونم این یه توطئه ست ! اصلا" کار کار ِ این انگلیسی هاست !


[۷] دیروز صبح زنگ زدم به مربی ِ تیراندازیم. یادمه روز تولدم زنگ زده بودن و کلی با مهربانی دعوام کرده بودن که چرا ۳ ماهه دیگه نمی رم ! منم گفتم درسام سنگینه ولی از بعد ِ امتحانا میام ! قول میدم ! دیروز همین که گوشی رو برداشتن کلی با هم خوش و بش کردیم و بعد منم اطلاع دادم که از شنبه میرم. خیلی خوشحال شدن و گفتن که وقتی میرم با سلاح ِ آبی کار کنم و بیشتر هم خشک کار کنم.
خیلی خوشحالم

[۸] دشمن به ترور دانشمندان ِ کشور روی آورده است. شاید این آخرین پست باشد . حلالم کنید


[۹] اینم عکسی از آموزش ِ گوگل ریدر توسط من به گلکو : [+]