سردش شد ...
صدا نبود. نور بود و تنهایی. حس ِ عجیبی سرتاپای وجودش را فراگرفته بود. تا به حال تجربه اش نکرده بود. اما هرچه بود ، دوستش داشت. لیوان سفالی اش را پر از چای کرد. بخار داغی از لیوان ِ چای برخاست و شروع کرد به رقصیدن . سرش را از روی کاغذ بلند کرد. دست ها را روی زانوها گذاشت و بلند شد. کنار پنجره ایستاد و نگاه کرد. طوری نگاه می کرد که انگار این آخرین فرصت ِ او برای دیدن است. کوه های پوشیده از برف را دید. فصل ِ بی برگی طبیعت را در آغوش گرفته بود. او را هم. به آسمان نگاه کرد. دلش پر بود اما نمی بارید. دستهای سردش را دور لیوان چای گره کرده بود. پنجره ی چوبی ِ کلبه را باز کرد. هوای سرد سراسیمه به درون کلبه دوید. هوای سرد را دوست داشت. بدش نمی آمد در آن وقت ِ روز دل از پالتو و شال گردنش بکند تا با تمام وجود سرما را احساس کند. یک تکّه از نان ِ محلّی را در دهانش گذاشت. عطر نان تازه وادارش کرد تا چندین مرتبه نفس ِ عمیق بکشد...
نگاهش را از طبیعت گرفت و به قاب ِ عکس ِ روی دیوار داد.او هم عاشق ِ این هوای سرد بود . عاشق ِ کلبه ی چوبی . عاشق ِ "او" ... نگاهش گره خورده بود به نگاه ِ درون قاب ِ عکس. آه که این نگاه از پشت ِ این شیشه و قاب چوبی هم دل ِ آدم را می لرزاند ... ناگهان سردش شد ... نه از هوای ِ سرد ، بلکه از تنهایی ...
«فاطیما»
پنجشنبه ـ ۸/۱۱/۱۳۸۸ ـ ساعت ۱۶:۳۰