ماجرا تمام شد ...
وقتی متوجه اش شدم که آخر ماجرا بود. آخر ماجرا آن طوری نبود که انتظارش را داشتم. غیرمنتظره و سخت ، از راه رسیده بود و عصبانی ، انگار که کینه ی بزرگی را در دل داشته باشد ، همه ی ماجرا را ریخته بود به هم !
من مانده بودم و یک آغاز ! این تنها بازمانده ی آن ماجرا بود. سرم را بین دو دست گرفتم و نشستم روی زمین. نگاهی به آسمان ِ سیاه ِ بالای سرم انداختم و گفتم : « کاش این را هم نابود می کردی ! دیگر نمی خواهمش. این از آن آغازهایی ست که هرجوری ادامه اش بدهی ، به همان یک پایان می رسی.
رعد و برق سختی زد. صدایش تمام وجودم را لرزاند. چشمانم را که باز کردم ، خودم را بر سر یک دوراهی دیدم. یک سمتش آغاز آن ماجرا بود و دیگری روال ِ عادی ِ زندگی ام ! سوسوی امیدی را در قلبم احساس کردم و قدم زنان ، راهم را به سمت ِ زندگی ِ عادی ام کج کردم ...
بی ربط نوشت : قالب ِ وبلاگ چه طوره؟ نقاشی ِ خودمه :)