پادشاه ِ فصل ها ، پاییز !
یک پنجره ی چوبی ِ باز ، رو به یک باغ. باغی سرسبز که در آستانه ی پاییز باشد. بوی پاییز پیچیده باشد لابه لای تمام درخت ها ، بوته ها، گل ها . یک اتاقک ِ چوبی ، یک تخت ، یک میز. تختی که وقتی رویش بخوابی ، سرد ِ سرد باشد . پس پتو را بکشی روی سرت اما کمی طول بکشد تا گرم شوی. پتو هم عطر پاییز را داشته باشد. گفتم یک میز. یک میز که روی آن یک ضبط ِ قدیمی باشد ، یک قلم ، کاغذ و ساعت. ساعت ِ قدیمی به خواب رفته باشد. روی ساعت پنج...
ضبط ِ قدیمی را که روشن کنی ، بعد از چند لحظه سکوت ، شروع کند به خواندن ِ آهنگی که پر از خاطرات خوب و شیرین است. خاطرات هم اگر پاییزی باشند که دیگر حرف ندارد ! حالا فضا نوشتن می طلبد. قلم را برداری و شروع کنی به نوشتن. نوشتن را بسپاری به دلت و ساعت ها بنویسی ، اما هر وقت که سرت را بالا بیاوری تا نگاهی به زمان بیندازی ، ساعت همچنان پنج باشد. پس تو لبخند زنان ادامه دَهی ؛ به نوشتن ، گوش سپردن ، نگاه کردن ، نفس کشیدن و ... زندگی کردن !

ساعت ِ یک ِ بامداد . شنبه . 1/12/88