اِدی !
چند دقیقه ی دیگر سال تحویل خواهد شد و فقط چهارده روز به مرگ ِ پیرمردی مانده که رو به روی من ایستاده ، و درحالی که پشتش به من است ، مشغول ِ تعمیر کردن ِ وسایلی ست که امروز از پارک جمع آوری کرده است. توی اتاق ِ کوچکی در پارک ِ روبی پیر نشسته ایم. تمام فکرم را به خودش مشغول کرده. نمی دانم انتخابم درست بوده یا نه ؟ اینکه حالا اینجا باشم و سال را با این پیرمرد ِ زحمت کش و راز آلود و ساکت تحویل کنم ! فقط امیدوارم. امیدوارم به اینکه بتوانم حداقل ، در این چهارده روز باقیمانده از عمرش ، طعم لبخند و شادی ِ واقعی را ، بعد از سالها تنهایی ، به او یادآوری کنم. زیر لب زمزمه می کنم:« باز هم روز تولدتانــ....» نمی توانم حرفم را تمام کنم. ترجیح می دهم ساکت باشم و منتظر شکستن ِ این سکوت ِ سنگین ، توسط او بمانم ! چکش سیاهش را روی میز می گذارد. در حالیکه هنوز به من پشت کرده ، می گوید : «چیزی گفتی؟» من ، با شوق ِ زیادی که در وجودم ریشه دوانده بلند می گویم : «بله ! بله آقای ادوارد ! تولدتان را تبریک گفتم ! » دست از کار می کشد ، عصایش را برمی دارد و آرام به سوی ِ میزی می آید که من یک سوی ِ آن نشسته ام . خم می شود و زیر میز ، یک بشقاب سفید با گل های آبی ، حاوی ِ چند تکه کلوچه را روی میز می گذارد. روبه روی من می نشیند و با صدایی گرفته می گوید :«از اینکه اینجایی ، خیلی خوشحالم ؛ دخترم !» . لبخند می زنم. همینکه به رویم نیاورد تولدش امروز نیست و هنوز چهارده روز به روز تولدش/مرگش مانده ، به من می فهماند که حداقل این چند روز را نمی خواهد بداخلاقی کند... *
پ.ن : مائده ی عزیز منو به این بازی ِ نوروزی دعوت کرد. من هم وبلاگها : گلکو و یا حمید و کلبه دنج و در دوردست ها و گذری به کوچه های پشت ابر رو به این بازی دعوت می کنم. برای اطلاع از بازی لطفا لینکی رو که گذاشتم مطالعه کنید.
* هرچه قدر فکر کردم دیدم بیش از همه دلم می خواد سالم رو با جناب ادی ، پیرمرد بداخلاق اما خوش قلب ِ رمان ِ " ۵ نفری که در بهشت ملاقات می کنید" تحویل کنم. این رمان با مرگ ادی آغاز می شود. یعنی از پایان ، آغاز می شود. و ملاقات های ادی با پنج نفری که در سرنوشت شان تاثیر داشته و آن ها نیز. خیلی این کتاب رو دوست داشتم. در book reader ام هم در موردش نوشتم.