وان ، تو ، تری !
فرست : اینکه از کنار ِ یک فروشگاه کیف و کفش بگذرم ، اینکه کیفی را ببینم و خوشم بیاید. از همین کیف های ساده ی جادار ِ شل و ول که فقط به خاطر ِ بزرگ بودنش می خریم . اینکه کیف را بردارم بگذارم روی پیشخوان ِ مغازه و بگویم : چند؟ و بلافاصله مامان بگوید : اینجا رو ببین ! و من ببینم یک عدد پروانه ی زیبا ، فوق العاده زیبا ، روی کیف نشسته و هرچه دست کاریش می کنیم تکان نمی خورد ، اتفاقی ست؟ نه ! این ماجرا ، در این شب ِ سرد و زمستانی که فردایش هم قرار است سالی تحویل بشود ، اتفاقی نیست !
خانم فروشنده لبخندی زد و گفت : این یعنی شانس ها ! سالت خیلی سال ِ خوبیه ! ![]()
این شد که گذاشتش توی همان کیف و داد دستم .. الان هم به خاطر علاقه ی زیادی که مامان خانم بهش پیدا کرده ، توی زیر تلویزیونی مان می چرخد ! ![]()

سکوند : راستش من یادم رفت عکس های شب ِ چهارشنبه سوری را اینجا بگذارم . قصد نداشتم به حیاط مجتمع بروم اما ساعت ۹ شب دوستم زنگ زد و اغفال مان کرد که بیا ! منم رفتم
بالاخره بنده ، فریضه ی این شب نورانی را به جا آورده ام ، مدارکشم موجوده !

البته بنده فقط تماشاگر بودم ولی متاسفانه مدارک این یکی موجود نیست !![]()

ثــِرد : سال نو رو به همه ی شما دوستان خوبم تبریک می گم . مطمئن باشید که لحظه ی تحویل ِ سال به یاد تک تک شما هستم !
بین شما دوستانی هستند که مدت ِ زیادیه می شناسمشون و حتی از وبلاگ ِ قبلیم به اینجا اومدن ، و دوستانی که توی این یک سال و نیمی که از تولد ِ مشرق ِ خیال می گذره اینجا هستن و باعث ِ دلگرمی من
و خیلی از دوستان ِ دیگه که می دونم به صورت سایلنت اینجا رو می خونن !
از همه تون ممنونم که با خودندن ِ اینجا خوشحالم می کنین و باعث می شین من هربار با انرژی بیشتری بنویسم .
اینم سفره هفت سین ِ ما :

تا سال دیگه خدانگه دارتون ![]()