سال تحویل شد و ما تا خود ِ دوشنبه رنگ بیرون از خانه ی مادربزرگ را ندیدیم ! فقط مهمان و آجیل دیدیم که خودش هم لذت بخش بود ! تا اینکه دوشنبه بعداز ظهر من و بابا رفتیم کمی آن طرف تر از خانه مادر بزرگ ، در ارتفاعات ..

شب ِ دوشنبه با شوهرخاله ی عزیز ، هماهنگی های لازم انجام شد و قرار شد فردا یعنی سه شنبه ، صبح به خودمان زحمت ِ بیدار شدن در ساعت نه و نیم را بدهیم و بزنیم به دل ِ طبیعت !
من و داداشم و پسرخاله و دختر خاله و شوهر خاله !
صبح در کمال ِ آرامش و بدون هیچ گونه جنگ و دعوایی ساعت نه بیدار شدیم تا ده مشغول آماده شدن بودیم ! این شد که سرانجام به سمت ِ کوه های سرسبز و سنگی ارتفاعات گیلان به راه افتادیم
در راه درگیری زیادی سر ِ آهنگ ها داشتیم ! برادر بنده می گفت "سبب " ، پسرخاله "تقدیر" ، من و دختر خاله م می گفتیم یه چیز ِ شاد ! بالاخره نظر همه مون کمی اجرا شد امّا چون آهنگ ها قدیمی بودن بیشتر به نفع ِ داداشم شد و من دیگه حالم داشت بهم می خورد از این آهنگ !
اینه که الان اگه آهنگ "سبب" رو بذارین بنده از اول تا آخرش انقدر می خندم که فکر کنم غش کنم ! چون یادآور اتفاقات جالب انگیز ناک ِ بین راهه ..

اینجا هم عکس هایی از اطراف ِ منطقه ایست به نام "کاکرود" . اینجا پرنده پر نمی زد ! خیلی خیلی بالاست ! و هیچ کس احتمال نمی ده ماشین رو باشه ..
 به قول ِ شوهرخاله ام محله ی " کاکــِرو " اینا ! (تو فوتبالیست ها)

اونجا ، وسط ِ جاده ، به یک مرغی برخوردیم که وسطش نشسته بود و سرشو گذاشته بود روی آسفالت ، و هرچی بوق می زدیم تکون نمی خورد !! واسه همین ما دورش می زدیم و رد می شدیم. من گفتم احتمالا شکست ِ عشقی خورده ! موقع ِ برگشتم همونجا بود و تا من خواستم عکس بگیرم ازش بلند شد :

در هنگام بازگشت هم در منطقه ی "سفید آب" بستنی خوردیم بسی خوش طعم ! خیلی شلوغ بود اونجا و من خنده ام گرفته بود که اینها ، به همین ارتفاع بسنده کردند و نمی دونن اون بالا چه بهشتیه !

اون روز گذشت و قرا بعدیمون شد صبح ِ پنجشنبه که ما خواب موندیم و شد صبح ِ جمعه ایندفعه دخترخاله ی کوچیکم هم با ما اومده بود ..
صبح جمعه رفتیم سمت ِ "چابکسر" . البته می خواستیم بریم "رامسر" اما به خاطر ترافیک ِ وحشتناک ِ مسیر ِ چابکسر تا رامسر ، به همون چابکسر رضایت دادیم !
رفتیم دریای " گل سرخ"  :

و من نمی تونستم دختر خاله ی کوچیکمو کنترل کنم ! که یهو گفتم : یکی اینو بگیره وگرنه اصغر فرهادی باید سال دیگه یه فیلم بسازه به نام "درباره ی فاطی" ها !
کنار دریا هم یک مناظری رو می دیدم که واقعا خنده ام می گرفت ! حالا نمی خوام نام ببرم ! نمی خوام اسم کسی برده بشه ! اما این ماشین های پلاک ِ تهران رو باید می دیدید ! چنان هجوم می بردم به سمت ِ دریا که من کاری جز خندیدن ازم برنمی اومد ! البته اینا جووناشون بودنا !


اینم آلبالویی که خوردیم :

و شوهرخاله م هم  از بازارچه ی کنار ساحل سه تا لیوان ِ سفالی واسه ی ما دختر خاله ها خرید تا یادگاری داشته باشیم  

دیشب هم که داشتم با مامان اینا برمی گشتم خونه ، رفتیم "بام ِ سبز" لاهیجان . ساعت حدود ده و نیم شب بود اما بازم شلوغ بود ! از شب ِ قشنگ اونجا هم چندتایی عکس گرفتم براتون :

اینم یه عکس ِ داغ :

گلکو هم که در این چند روز با تماس های هر روزه اش باعث شد من دلتنگیم واسه خونه کمتر بشه ..
همچنین بهترین خبری که تو این هفته شنیدم ، خبر تماس آقای نوری زاد با خانواده شون بود ، وقتی مامان گفت که این اتفاق بالاخره بعد ۹۳ روز افتاده خیلی خوشحال شدم !

پ.ن : این هم یک عکس ِ جالب :

به لطف عکاسی ِ هنرمندانه ی جناب پسرخاله ، بنده یک پا دارم !

پ.ن ۲ : خیلی خیلی گلچین شده عکس ها رو گذاشتم ! عکس ها خیلی بیشتر بودن. اگر این مای اوپرا فـ.یـJتر نمی شد اونجا می ذاشتم ! اما چه کنیم اینا همه جا رو می بندن !

پ.ن۳ : کلا ایام خیلی خوبی بود ! جای همه تون خالی ! حتما از اینجاهایی که گفتم بازدید به عمل بیاورید !