باران و دل و تصوری محال ...
بفرما ، این هم از آسمان که یک دفعه این قدر می گیرد، این هم از باران که شُر شُر روی شیشه ی جلو می بارد ، این هم از برف پاک کن های ماشین که شیشه را پاک می کنند ، این هم از دل ِ من که انگار برف پاک کن هاش خراب اند ، که انگار مثل اسفنجی آب کشیده خیس و سنگین است ، این هم از بطری ِ آبم که یواش یواش دارد ته می کشد ، این هم از سرعتم که باید کم بشود ، این هم از آوازی که از توی ماشین کناری ام می شنوم ، «تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته ، جهانی را که توی اون همه خوشبخت خوشبختن ..»
احتمالاً گم شده ام / سارا سالار / صفحه ی ۴۱
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 23:26 توسط فاطیما