دستگیره ی در را چرخاند. ناله ای از آن برخاست. مرد با طمأنینه ی خاصی وارد اتاق شد. خاک تمام خاطراتش را پوشانده بود. خاطراتی که با مرور زمان از ذهن ِ درهم و برهم او رخت بسته بودند. دستش هنوز روی دستگیره ی در بود. انگار دوست نداشت باز شدن در را باور کند. انگار دوست نداشت جلوتر برود. با نگاهش چرخی در اتاق زد. با خودش فکر کرد : « شاید اینجا منتظرم بود !»
نگاهش روی قفسه ی کتابش خشک شد. چقدر دوستش داشت. وقتی بیشتر نگاه کرد فهمید که چقدر دلش برای آن تنگ شده بود. با قدم هایی آرام اما استوار به قفسه ی کتاب نزدیک شد. کتاب ها قابل تشخیص نبودند. دستی رویشان کشید. خاک زیادی برخاست. سرفه اش گرفت. با دیدن نام بعضی از کتاب ها لبخندی روی صورتش نقش می بست. تک تک ِ کتاب ها را با دقت خاصی ورق می زد. بوی کاغذ قدیمی اتاق را فراگرفته بود. یکی از کتاب ها را برداشت و به سمت ِ صندلی ِ چوبی ِ کنج اتاق رفت. آرام روی آن نشست. صندلی قژقژی کرد اما انگار که بی اعتنایی مرد را دیده باشد ، ساکت شد.
عادت همیشگی اش بود که از هرکتابی فال بگیرد. معتقد بود هر کتابی پیامی برای ما دارد. چشمانش را بست و زیر لب چیزهایی گفت. انگشتانش روی صفحات کتاب لغزید و جایی میان آنها ایستاد. کتاب باز شد. مرد نگاهی به صفحه ی باز شده انداخت و لبخندی زد. فال سرنوشتش صفحه ای سفید بود. انگار خودش باید آن را می نوشت...

... فاطیما ...
۱۴:۱۷  - چهارده اسفند ِ هشتاد و هشت - جمعه