انگار خواب بودم اما می شنیدم. چشمانم را بسته بودم و گوش می دادم. صدای ساییده شدن ِ پایی روی فرش به گوشم می رسید. نمی دانم چرا با اینکه هنوز کمی بیدار بودم مطمئن بودم جای ِ دیگری هستم.* بیشتر گوش دادم . هر چند ثانیه یکبار این صدا تکرار می شد. انگار که کسی پنجه ی پایش را روی سطح ِ فرش بچرخاند. فکر کردم شاید کسی در حال کتاب خواندن است. پشت میز ، نشسته و به قسمت های حساس و مهم که می رسد این کار را انجام می دهد. شاید این یک آیین است ! بعدش هم می رود سراغ ِ قلمش و خطی زیر جملاتی می کشد که خیلی به دلش نشسته اند. صدا مدت ها تکرار شد و من همچنان فکر می کردم کسی در اتاق است و چون فکر می کند من خوابم حرفی نمی زند. درسکوت مطالعه اش را می کند. نمی دانم چرا اصرار داشتم آن فرد در حال مطالعه باشد ! مدتی صدا قطع شد. پیش ِ خودم گفتم حتماً کارش تمام شده ، کتابش را بسته و با دقت خاصی روی میز گذاشته و رفته. این شد که چشمهایم را باز کردم. مدتی طول کشید تا به خودم بیایم. وقتی کاملا بیدار شدم دیدم روی تخت خوابیده ام. در فکر این بودم که خواب میدیم یا نه ، که صدا تکرار شد ! به سمت ِ آن برگشتم و دیدم این همه مدت ، این صدای برخورد پرده با دیوار اتاقم بوده که من اینهمه راجع به آن خیال پردازی کرده بودم ..

* نمی دانم تا به حال برایتان پیش آمده یا نه ! اما گاهی چند ثانیه مانده به بیدار شدنم حس می کنم الان حتماً در خانه ی خودمان هستم ، اما بیدار می شوم و می بینم نه . مثلا در مسافرت هستیم و من داخل ماشین خوابم برده است.

پ.ن : ببخشید زود به زود آپ می کنم. به قول ِ دوستی ، نوشتم سرریز کرده ..
و فکر می کنم حتما باید بنویسمشان .. حتی اگر چرندیانی بیش نباشند !