... می دانید خانم گریت ،
من هم مثل همه ی آدم ها ، البته بیشترشان ، با دلم حرف می زنم. گاهی ، اگر تنها باشم ، با صدای بلند ؛ ولی در جمع ، از اعماق قلبم و در سکوت. هر وقت دلم گرفته باشد ، انگار که کس دیگری باشد ، دلداری اش می دهم و به او قول می دهم که هرکاری که از دستم بربیاید ، برای بهتر شدنش انجام  دهم. یا برای اینکه حال و هوایش عوض شود شوخی و خنده راه می اندازم ! هر وقت که عصبی باشم و بخواهم ، یعنی نیاز داشته باشم ، همه ی تقصیرها را گردن کسی بیندازم ، همه چیز را خراب می کنم روی سرش.. که :« همین رو می خواستی؟ دیدی چی کار کردی؟» .. دلیل نمی آورد. جوابی نمی دهد . ناراحت نمی شود. سکوت می کند و تنها به من گوش می دهد. و این همان چیزی ست که همه در هنگام عصبانیت به آن احتیاج دارند : یک گوش شنوا ! گاهی هم هر دویمان را سرزنش می کنم. مثلا می گویم :« تقصیر هردوی ماست . همه چیز رو خراب کردیم !»   وقتی موفق می شوم ، او را هم در این موفقیت شریک می کنم . خوشحال می شود.  لبخند می زند . اما حرفی نمی زند. سکوتش را دوست دارم.و آرامش همیشگی اش را ..
خلاصه اینکه دلم ، دوست ِ خیلی خوبیست. با همه ی رفتارهایم کنار می آید. و مهم تر از همه : هیچ وقت تنهایم نمی گذارد .

یک بار هم ای خوب من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
«محمدعلی بهمنی»