29
گفتند: كلاغ ،شادمان گفتم:" پر"
گفتند: كبوترانمان،گفتم "پر"
گفتند :خودت به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم:" پر"
گفتند: مگر پرنده ای ،خندیدم
گفتند: تو باختی و من رنجیدم
در بازی كودكان فریبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چیدم
آنروز به خاك آشنایم كردند
از نغمۀ پرواز جدایم كردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنۀ این زمین رهایم كردند
حالا همه عزم پر گرفتن دارند
دستان مرا دوباره می آزارند
همراه نگاه مات و بی باور من
از روی زمین به آسمان می بارند
گفتند: پرنده گریه ام را دیدند
دیوانۀ خاك بودم و فهمیدند
گفتم كه: "نمی پرد" ،نگاهم كردند
بر بازی اشتباه من خندیدند!!!
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۷ ساعت 14:38 توسط فاطیما
|