يك اسم ِ الكي ..
هنوز هم يادت مي آيد آن روزها را؟ همان روزهايي كه مي دويديم دنبال ِ هم و هيچ وقت هم به هم نمي رسيديم؟ همان روزهايي كه وقتي بچه هاي كلاس ِ پنجم مي آمدند سراغمان كه براي اين همه دويدن و جيغ زدن اسممان را توي دفتر انضباطي ثبت كنند و مابلافاصله يك اسم الكي درست مي كرديم و تحويلشان مي داديم و بعد كه از ما دور مي شدند بلند بلند حرف هايشان را تكرار مي كرديم و مي خنديديم ؟ دوست دارم درست مثل همان زمان ها وقتي در حياط زندگي ام كسي پيدا مي شود و اسمم را مي پرسد تا بنويسد و بعدش با "اطلاعات كافي" زندگي را به كامم تلخ كند ، يكي از همان اسم ها را تحويلش بدهم و بعد از رفتنش بنشينم روي زمين و بلند بلند به حماقتش بخندم .. از آن خنده هاي نفس گير و طولاني !
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:18 توسط فاطیما
|