ايستاده ام تا روزي اشك هايت را ببينم ..
يك اتفاق است . يك ماجراي نه چندان كوچك كه چند روزي ست شده پس زمينه ي ذهنم. هر اتفاقي که مي افتد ، هر كسي که مي آيد ، هر كسي که مي رود ، هر فكري که به ذهنم مي رسد ، هر نقشه اي كه مي كشم ، هر تصميمی كه مي گيرم ، باز هم مي توانم نماي كوچكي از اين اتفاق را از لابه لاي اين شلوغي ها ببينم. ببينم كه چه طور زُل زده توي چشمهايم و دارد به مقاومتم مي خندد ... مي خندد !
تو بخند ! هر چقدر كه دوست داري بخند ! به اندازه ي تمام وقت هايي كه نخنديدي ؛ به اندازه ي تمام وقت هايي كه نگذاشتند بخندي ...
مي داني ، راستش اين روزها ، خنده ي تو ، تنها چيزي ست كه مرا سرپا نگه داشته ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:40 توسط فاطیما
|