... خانم گريت ؛
من در آن لحظه ، فقط و فقط به تمام كردن ِ آن ماجرا فكر مي كردم ؛ نه به چگونه تمام كردنش. باور كنيد يك لحظه هم به اين نكته فكر نكرده بودم كه ممكن است روزي انقدر پشيمان بشوم. البته كمي هم حق داشتم ، چون واقعاً موقعيت سختي بود. تا به حال با هيچ كس از آن روز حرف نزده ام. پيش خودم فكر مي كردم كه روزي آن را به شما خواهم گفت اما حالا كه خودكار در دست ، پشت ميزم نشسته ام و اين نامه را برايتان مي نويسم ، مي بينم وضع خيلي تغيير كرده. بيشتر از چيزي كه انتظارش را داشتم.اين روزها راستش خيلي غريبه شده ام. كم‌تر پيش مي آيد كه بنشينم و با كسي حرف بزنم. از خودم بگويم و منتظر "دركت مي كنم" باشم. احساس غربت مي كنم و همين نمي گذارد خيلي حرف ها را بزنم ..