37
آسمان می بارد
بلبلی در قفس تنگ و سیاه
از جدایی و فغان می نالد...
ابرها می گریند
که چرا انسان ها
گل زیبای خدا را
از چمن می چینند...!
و چرا چندی بعد
که گل از رو افتاد
می نشیند به کنار کاغذِ باطله ای، که موشک شده است...
و چرا سیبی را
که هزران نفر از داشتنش محرومند
همچو توپی یاره
می دواند در جوب!
و چرا....؟!
از خودم
+++++
پ.ن: گفته بودم حوصله شیمی رو ندارما...سر زنگ شیمی حس شاعرانه مان گُلید و این را گفتیم...
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۷ ساعت 15:2 توسط فاطیما
|