باد وزید
قطره چکید
مادر از باغچه ریحان می چید
پدرم منتطر باران بود
خواهرم سینی چایی در دست،
به من می نگریست
من؛ مشغول بازی در حیاط
زندگی جاری بود...
دلمان تنگ شده بود
باران می خواستیم...
مادرم ریحان چید
و من اما در حیاط
دست به سوی آسمان بردم
و به آسمان آبی گفتم:
ببار و دل غمدیده ی ما را بشوی...
قطره ای در کف دستم آمد
قطره ی باران بود
باران می بارید
آسمان حرف دلم را فهمید...                         از خودم

پ.ن۱: می دانم که خیلی ابتدایی بود ولی خب هرکاریش کردیم درست نشد.ولی خیلی دوستش دارم.اگر دقت کنید می بینید شبیه اشعار سهراب سپهری هست ... سهراب خوانی رویمان تاثیرش را گذاشته
التماس دعا