53
29 مهر سال 1382
در صفحه 29 مهر سال 1382 تقویم قدیمی ام می نویسم.تقویمی که روزی برنامه های امتحان
و درسهایم را در آن می نوشتم.
آیا در این روز می دانستم که امروز زندگی ام چگونه خواهد شد؟آیا افکار آن روز در من دیده می شود؟
ناگهان چه زود دیر می شود... انگار همین دیروز بود که با ذوق و شوق تقویم سال جدید(1382) را از پدرم می گرفتم...!
عمر می گذرد و به هیچ کس وقت اضافه نمی دهد!...به قول شاعر: این قافله عمر عجب می گذرد...
ثانیه شمار و دقیقه شمار و ساعت شمار ساعت از ابتدای آفرینش جهان(حتی قبل از اختراع ساعت!) با هم در رقابت بودند.
انقدر بی رحم اند که هیچ گاه به انسان ها توجه نکردند و با خود نگفتند این مسابقه ی ما عمر گرانبهای آن هاست.
همیشه می خواستند و می خواهند از یکدیگر پیشی بگیرند.....ما انسان ها نیز گاهی تشویقشان می کردیم که زودتر...زودتر...(در حال انتظار)
و گاهی می خواستیم بایستند و حرکت نکنند(وقت عقب ماندن از زمان یا لذت بردن از لحظات)...
ولی حیف...حیف که آن سه به خواسته ی هیچ کس توجه نمی کنند!
ثانیه شمار بی رحم ساعت کوچولوی من!
تو دیر بگذر؛
باور کن هیچ کس نمی فهمد...!
پ.ن: حتما می گویید بیکار است...چقدر آپ می کند...نه؟![]()