55-نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی " امام حسین (ع)"
تقویم را ورق می زنم.
روزهای زیباییست ایام زمستان. ناگهان در لابه لای ورق های تقویم "عاشورای حسینی" نظرم را به خود جلب می کند.
آن روز امام حسین«ع» چه پیروزی شیرینی را تجربه کردند...
آن روز روز سختی بود.هم برای امام«ع» و هم برای 72 یار باوفای او.
براستی چه چیز در رفتار امام حسین«ع» آن 72 تن را جذب کرده بود!؟
آنان خود را برای مرگ آماده کرده بودند...پایان زندگی...این کم نیست!
یادم می آید وقتی بچه بودم با صراحت تمام به مادرم می گفتم:
«خب من هم اگر آن روز در آنجا بودم قبول می کردم که با امام باشم.»
ولی وقتی بزرگتر شدم ، به تردیدی عجیب دچار گشتم...آن هم اینکه آیا واقعا می رفتم؟!
اینکه بدانم اگر باشم خواهم مرد و زندگی ام تمام خواهد شد مانع نمی شد که بروم؟
نمی دانم!...نمی دانم من اگر بودم چه می کردم...حتی اگر درجه ی رفیع شهادت را می دانستم...
دوست داشتم حالا هم با همان صراحت کودکی بگویم من اگر بودم،می رفتم! ولی نمی شود...
حالا می گویم باید در محیط می بودم تا بگویم چه می کردم.
دوست دارم بگویم می رفتم ولی چهره ی مرگ تنم را می لرزاند...
خوشا به حال آن 72 سبکبال عاشق که در کنار امام شان شهید شدند و به بهترین درجات در بهشت برزخی رسیدند.
ای کاش قطره ای از شجاعت شان را من نیز داشتم...
خداوندا! کمک کن که من نیز مانند یاران امام حسین(ع) شجاعت روبه رو شدن با مرگ را در هر لحظه ای داشته باشم.