serre-daroon.blogfa.com

رقیه جان
نمی دانم در وصف تو چه باید بنویسم!
وقتی به دختران هم سن و سال تو می نگرم که حتی لحظه ای طاقت تشنگی و سختی یا دوری از پدر و مادرشان را ندارند به تو می اندیشم.
اینکه تو مگر چه می خواستی که آن گونه جوابت را دادند؟
وقتی حدودا سه یا چهار سال داشتم چیز زیادی از تو نمی دانستم و شخصیت والای تو را نمی شناختم.
ولی وقتی در ایام محرم به مساجد یا دسته ها می رفتیم نامت را زیاد می شنیدم. و با خود می اندیشیدم که رقیه کیست که انقدر نامش را می برند و از او می گویند؟
وقتی بزرگتر شدم، فهمیدم رقیه همان دختر بچه ای است که از گفتن حال و روز او در عاشورا دل سنگ آب می شود؛ ولی نمی دانم! نمی دانم دل آن مردمان از چه بود که با دیدن چشمان منتظرت و دلِ شکسته ات حتی لحظه ای دلشان به رحم نیامد؟!
آخر مگر آنها فرزند نداشتند؟ نمی دانستند که پدر برای دختر همه چیز است؟؟؟
وقتی بزرگتر شدم فهمیدم رقیه همان دختر بچه ای ست که به جای دل داری و آرام کردنش بدون هیچ گونه دل رحمی سر پدرش را روبه رویش نهادند که بیا این هم پدرت!
رقیه جان
شاید من نتوانم حس تو را در آن لحظه که سر بریده ی پدرت را دیدی کامل درک کنم اما می دانم که چه حسی به تو دست داد وقتی دیدی پدرت تن و دست ندارد تا تو را ناز دهد...
خداوندا! می دانم که کودکان هم سن و سال رقیه نزد تو مقرب تر و عزیز تر از بندگان بزرگسال تواند زیرا هنوز به گناه آلوده نشده اند.پس یاری مان ده که این کودکان را نرنجانیم و دل های کوچکشان را حتی برای لحظه ای نلرزانیم که می دانم در آن صورت عذابی سخت از جانب تو در انتظار ماست.

*این پست و پست پایین برای مسابقه وبلاگنویسی ولا نوشته شده است*