57-دوری ها تمام شد
سلام دوستان.
می دانم که سخت دلتنگ نوشته هایم شده بودید!
می دانم که دیگر طاقت دوری نداشتید!
می دانم که خیلی به شما سخت گذشت!
می دانم...همه چیز را می دانم...
خب مجبور بودم دیگر.
خب الان فقط یک امتحان دیگر به پایان این دوره ی سخت مانده است.
یک خاطره ی جالبی هم پیش آمد که برایتان تعریف می کنم الان:
یکی از دوستانم صبح روزی که امتحان شیمی داشتیم متوجه شد که خواص سدیم هیدروکسید و کلسیم هیدروکسید را نیاموخته است.
به چه کنم چه کنم می افتد در حالی که امتحان در حال شروع شدن است و ا سر ناچاری خواص آن دو را روی کاغذی ریز می نویسد و در جامدادی اش قرار می دهد.از قرار معلوم معاون مان که مراقبمان بود بر سر او می ایستد و دست در جامدادی اش می کند با پرسش این جمله که خودکار داری؟ به گفته ی دوستم قلبش داشت از دهانش بیرون می افتاد! و دست پاچه گفته که : این مداده بذذذارین بهتون خودکاررر بددددم! و از جامدادی اش به او خودکار می دهد که یکدفعه با اشاره معاونمان سرش را با ترس بلند کرد و گفت چی شده خانم؟چیزی شده؟چی شده؟ (انقدر که هول کرده بود.) و معاون مان گفته چرا انگشت کوچیکتو رو ناخنش غلط گیر زودی و بعد دوستم بعد از کشیدن نفسی راحت پاسخ داد:چشم خانم چشم فردا پاک می کنم :)

خب چرا "مشرق خیال" شد اسم وبلاگم شاید سوال خیلی ها باشد:
زیرا من در این سه ماه که این وبلاگ رو تاسیس کردم دنبال یک اسم بودم برایش که یک روز در کتاب شعری از فریدون مشیری به همون شعری برخوردم که بالای عکس درباره وبلاگم نوشته شده است.
این قالب را خودم ساختم و کلی هم برایش زحمت کشیدم و خیلی چیزها را کشف کردم شاید شما متوجه خیلی از تغییرات کوچک که من را خیلی اذیت کرده اند نشوید ولی می شود گفت خیلی برایش وقت گذاشتم.
خب این تغییر(قالب) بسیار بزرگ تقریبا مدت زیادی دوام خواهد آورد چون سختی هایی که برایش کشیدم را از یاد نمی برم!!!!(کسی نداند فکر می کند من کارتون خوابی کرده ام تا این قالب را بسازم!)
خلاصه همینی که هست.