سلام سلام سلام
دلتان بریمان تنگ شده بود می دانم.خب به بیماری فقر موضوع دچار شده بودم ولی امروز که رفتیم مدرسه و دو تا کلاس و اینور و آنور موضوع داریم فراوان... 

۱- خب امروز صبح که رنگ اول عربی داشتیم بعد دبیرمون همینطور که داشتن درس می دادن من هم گوش می دادم یکدفعه یک مگس با صدای وز و وز خود توجه مرا به خود جلب کرد  بعد من هم روی او به قول معروف کلید کرده و می نگریستمش.دیدم خود را به دیوار زد و افتاد  بعد با کلی ناراحتی دیدم که در یک تار عنکبوت گیرافتاد  خیلی غمین گشتیم از این واقعه و با دیدن تقلای او تا دوساعت که کلاسمان پایان یابد خیلی غصه خوردم برایش ...بیچاره نمی دانست با هر چرخشی که به خود می دهد تا از آن مخمصه خلاص شود بیشتر تار به دور خود می پیچاند...خلاصه خیلی ناراحت غمگین شاهد مرگ آن حشره بعد از دوساعت بودم... 

۲- زنگ شیمی باز هم سوتی بدی دادیم که خیلی شنیدنی است: معلم از ما سوالی پرسیدند مبنی براینکه چرا در شب برفی که هوا صاف می شود و مهتابی می شود دید راننده کم می شود؟من متوجه کلمه شب نشدم و گفتم چون نور خورشید به برف.... که بعد از آن متوجه منفجر شدن کلاس بر اثر خنده شدم

۳- مسابقه ای در پیش داریم...
۴- اتفاق جالبی هم برای من و طاهره افتاد آن هم اینکه طاهره در کلاس زبان از من work book خواست بعد من بهش دادم ولی یک پارت را حل نکرده بودم بعد که متوجه عمق فاجعه شدم برخواستم و داد زدم بچه ها work book ....سریع....طاهره با خنده گفت دو نفر!(آخه لحن خواستن work book  شبیه این راننده ها بود ونک دونفر... )

۵- هدیه ای از طاهره روی صفه اول  work book ام:

    بوی بهار نارنج که پیچید من تو را از پشت چشمان بسته ام دیدم
    تو را و خوبی های تو را
    اگر خواسته ام را خواستی
    بهارنارنج را به باد بسپار
    و کتاب را به نشان عهدی از میانمان بردار...

برای طاهره: طاهره امتحانات دانشگاهت که تمامید بیا و کمی زود به زود تر آپ کن

تا درودی دیگر بدرود