61-حوصلهکنیدوکاملبخوانید!!!
به نام آرام دلها
برایتان توضیح ندادم که دیروز چه شد؟دادم؟ندادم؟یکی یکی بفرمائید...شما بگید ببینم دادم؟نه خب رای اکثریت بر این است که ندادم پس می دهم(ملتی مسرور میشوند) دیروز صبح یعنی ساعت ۹:۳۰ از خواب برخواستیم....بله ما به خاطر مسابقه تیراندازی مدرسه نرفتیم...ورزش کردیم و به طرف سالن تیراندازی به راه افتادیم...مسابقه انتخاب کشوری بود و خصوصی یعنی فقط آنهایی که کلاس تیراندازی می رفتند می توانستند شرکت کنند...مربی من هم اسم مرا داده بود تا فقط و فقط با روند مسابقات آشنا شوم زیرا من فقط سه ماه تیراندازی کار کرده بودم و آن بنده خدا ها ۲،۴،۳ (حالا به ترتیب بخوانید!) فقط برای همین رفته بودم...مثلا آنها هرکدام ۱۸۰،۱۹۰،۱۶۰،۱۹۸ زده بودند و من در کلاس عادی که بدون هیچ استرسی هستم ۱۴۰ تا ۱۵۰ میزنم! که از نظر تمام تیراندازانی که آنجا هستند و از همه مهمتر مربی ام در ۳ ماه این نمره بسیار عالی است! خب تعریف از خود نکنم ولی وقتی اسلحه را در دست گرفتم(تفنگ) دستم همچو بید می لرزید! استرس بدی مرا در خود فروبرده بود!(این دیگر چه اصطلاحی است!؟)خلاصه تیرها را با ناامیدی در زمانی که به من داده بودند زدم(با این حال که همزمان با من ۲ نفر در حال تیرزدن بودند همه استرس داشتند چه برسد به منه سه ماهه!!!)و دیگر هیچ! ناامیدانه پایین آمدم(اینکه می گویم پایین آمدم مای مین یک پله است!) و سیبل ها را دادم تا نمره ام را حساب کنند.نشسـتم تا نمره ام را بفهمم و بروم.ناگهان زمزمه ای شنیدم که خانوم فلان کیست(که من باشم) بعد مسئول آنجا من را نشان دادند و ان خانوم گفتند که کارش خوب است برای مسابقات دانش آموزی مورد خوبی است
) منم خوشحال ولی در حالی که خودم را به نشنیدن زده بودم.بعد از چند ثانیه مرا خواندند و من رفتم و نزد آنها برپای شدم!!!(ایستادم) هیچی دیگر خانوم به من گفت سال تولدت چیست و وقتی گفتم مربی دیگری که آنجا بود کلی تشویقم کرد که خیلی خوب است! و بعد من مسرور شدم! خانومی که نمره ام(امتیاز) را حساب کرده بودند گفتند نمره ات ۱۳۹ شده است و من بهت زده که با آن استرس و لرزش مسابقه که هرکس از رکورد اصلی اش ۲۰ تا کم می شود من فقط ۹ تا افت داشتم و کلی به خود بالیدم! و مرا بسیار تشویق کردند که کارت عالی بود درست است که اینجا شاید مقامی نیاوری ولی در دانش آموزی امکان قهرمانیت بالاست...(و من خوشحال شدم همی!) و من با کلی ذوق و شوق بیرون آمردم...خوب هدف من از قبل از مسابقه هم قهرمانی نبود...چون می دانستم نمی شود(کم تجربه بودم)...ولی به هدف اصلی ام که میخواستم خوب بزنم رسیدم و خدا را خیلی شکر می کنم...و شعار من این است:( من تیراندازی ایران را متحول می کنم) نه بخندید و نه تعجب کنید که اتفاق خواهد افتاد.از هفته بعد هم کلاس های فشرده برقرار می شود برای مسابقات...خدایا!کمکم کن.می دانستم پس از آن شکست اول خدا چیز بهتری برایم می خواهد...البته من آن دفعه هم انتخاب شدم و قرار است در همین بهمن در مدرسه جشنی برپا شود برای تجلیل از ورزشکاران مدرسه که من عضو آنها هستم و از طرف هیأت تیراندازی به من جایزه و لوح داده اند...ولی من خودم احساس شکست می کردم و از خودم راضی نبودم...که البته باید می بودم چون من با ۷ جلسه تیراندازی! در آن مسابقه شرکت کرده بودم....
برایتان توضیح ندادم که دیروز چه شد؟دادم؟ندادم؟یکی یکی بفرمائید...شما بگید ببینم دادم؟نه خب رای اکثریت بر این است که ندادم پس می دهم(ملتی مسرور میشوند) دیروز صبح یعنی ساعت ۹:۳۰ از خواب برخواستیم....بله ما به خاطر مسابقه تیراندازی مدرسه نرفتیم...ورزش کردیم و به طرف سالن تیراندازی به راه افتادیم...مسابقه انتخاب کشوری بود و خصوصی یعنی فقط آنهایی که کلاس تیراندازی می رفتند می توانستند شرکت کنند...مربی من هم اسم مرا داده بود تا فقط و فقط با روند مسابقات آشنا شوم زیرا من فقط سه ماه تیراندازی کار کرده بودم و آن بنده خدا ها ۲،۴،۳ (حالا به ترتیب بخوانید!) فقط برای همین رفته بودم...مثلا آنها هرکدام ۱۸۰،۱۹۰،۱۶۰،۱۹۸ زده بودند و من در کلاس عادی که بدون هیچ استرسی هستم ۱۴۰ تا ۱۵۰ میزنم! که از نظر تمام تیراندازانی که آنجا هستند و از همه مهمتر مربی ام در ۳ ماه این نمره بسیار عالی است! خب تعریف از خود نکنم ولی وقتی اسلحه را در دست گرفتم(تفنگ) دستم همچو بید می لرزید! استرس بدی مرا در خود فروبرده بود!(این دیگر چه اصطلاحی است!؟)خلاصه تیرها را با ناامیدی در زمانی که به من داده بودند زدم(با این حال که همزمان با من ۲ نفر در حال تیرزدن بودند همه استرس داشتند چه برسد به منه سه ماهه!!!)و دیگر هیچ! ناامیدانه پایین آمدم(اینکه می گویم پایین آمدم مای مین یک پله است!) و سیبل ها را دادم تا نمره ام را حساب کنند.نشسـتم تا نمره ام را بفهمم و بروم.ناگهان زمزمه ای شنیدم که خانوم فلان کیست(که من باشم) بعد مسئول آنجا من را نشان دادند و ان خانوم گفتند که کارش خوب است برای مسابقات دانش آموزی مورد خوبی است
پ.ن۱:تا به حال پست به ایــــــــــــــــــــــــــــن بلندی ننوشته بودم...نوشته بودم مینا؟
پ.ن۲:عمدا وصل نوشتم...دوست دارم...![]()
پ.ن۳: نوشته را نخواندم...خوابم می آید... اگر غلط املایی داشت ببخشید...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 15:11 توسط فاطیما
|