62
مرغ توام از دانه و دام آزادم
هیچ نمی دانم چه بر سرم آمده که اصلا حس و حال نوشتن رد من نیست.
فعلا هم چیزی نمی نویسم چون ننویسم سنگین ترم تا چرت و پرت بنویسم.
تا وقتی که حس و حالم بیاد دوباره.
فریدون مشیری می خوانیم.
عالیست شما نیز بخوانید...
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ز دل و ديده ، گرامی تر هم
آيا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و ديده گرامی تر :
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل كنی از دنيا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،
دست دارد همه را زير نگين !
سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .
در فروبسته ترين دشواری ،
در گرانبارترين نوميدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست كه هست !
بيستون را ياد آر ،
دست هايت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،
دست هايی كه به هم پيوسته است !
به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي
دست هايش بسته است ! ......