69-صبح را صدا زنید!
دیگر توان تحمل شب را ندارم!
پرده ها را برکشید...
صبح را صدا زنید!
دیگر تحمل سیاهی ندارم...
بلندتر صدا زنید!
یلدا فقط به لحظه شب یلداست ولی...
این شب...بلند است...
صبح را صدا زنید!
حتّی طبیعت و خورشید و ماه و کوه،
امشب دگر تاب تحمل ندارند...
روشن کنید این همه ظلمت به یک ندا
صبح را صدا زنید!
پیغام من به او بدهید و بگویید،که این حقیر
دیگر تو را قال نخواهد گذاشت،نه!
به او بگو که اگر زودتر شود...
- نه!نمی شود! نمی شود!
شب را چه گناهی است مگر؟هان!؟
طولانی و سیاهی و اینها بهانه است...
تو را معشوق کرده است به یکدفعه شتابان!
شب و سحر چرا زودتر شوند؟
.:نیلوفرآبی:.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 18:21 توسط فاطیما
|