70-عشق صادقانه کودکی
قلم به دست می گیرم،می خواهم بنویسم.جوهر ندارد.قلمم را عوض می کنم ولی آن یکی هم جوهرش پایین نمی آید.ترجیح می دهم مداد نوکی ام را بردارم و بنویسم...ولی آن هم نوکش گیر کرده...بالاجبار مداد استدلر قهوه ای پررنگ ام را که یادآور دوران ابتدایی و کودکی ام است به دست می گیرم...حالا او می خواهد بنویسد اما من...
من محو او شده ام...او مرا در خاطرات گذشته ام غرق کرد...ناخواسته...کاملا ناخواسته...یاد روز هایی می افتم که از نوشتن با آن لذت می بردم و با چه شور و شعفی "بابا نان دارد" را می نوشتم و انقدر مداد را لای انگشتانم فشار می دادم که انگشتانم خیلی زود درد می گرفت و از نوشتن خسته می شدم...نقطه ها را با مداد قرمز استدلر می نوشتم تا دفترم زیباتر از همه ی بچه ها شود...:
بابا نان دارد.بابا انار دارد.بابا با گل آمد.بابا آب دارد.بابا...
و چه خوشحال می شدم وقتی معلمم با خودکاری قرمز برایم می نوشت:
آفرین دختر خوبم
با چه ذوق و شوقی آخر همه ی املاهایم می نوشتم:
معلم خوبم خیلی دوستتان دارم.
و با خوشحالی ای از اعماق وجودم منتظر بودم ببینم هفته بعد که املاهایمان را می دهد چه جوابی برای آن جمله ام نوشته است:
من هم دوستت دارم عزیزم.
و با تمام وجود دفتر املایم را روی قلبم ام فشار می دادم و نفسی عمیق از روی خوشحالی می کشیدم...
چه زنگ های تفریحی که به اجازه آب خوردن از کلاس بیرون می آمدم ولی در کلاس اول را می زدم و می گفتم:
خانوم معلم اجازه! می تونم بوستون کنم؟
و معلم با لبخند سری تکان می داد و اجازه می داد تا وارد کلاس شوم...
یادم می آید معلم کلاس اولم این موضوع را با مادرم درمیان گذاشته بود که روزی:
به طرف در کلاس اول رفتم و گفتم خانوم معلم اومدم بوستون کنم...
معلم پارسالم گفت: بوس کردن کسانی که دوستشون داری خیلی خوبه ولی نه تند تند و همیشه...
و من با لحنی جدی گفتم: من دیشب در اخبار شنیدم که بوسیدن دیگران برای سلامتی آنها خوب است.
و او هم چاره ای جز اجازه دادن نداشت....
چه صداقتی در آن ابراز عشق ها بود...
یادش بخیر...
من محو او شده ام...او مرا در خاطرات گذشته ام غرق کرد...ناخواسته...کاملا ناخواسته...یاد روز هایی می افتم که از نوشتن با آن لذت می بردم و با چه شور و شعفی "بابا نان دارد" را می نوشتم و انقدر مداد را لای انگشتانم فشار می دادم که انگشتانم خیلی زود درد می گرفت و از نوشتن خسته می شدم...نقطه ها را با مداد قرمز استدلر می نوشتم تا دفترم زیباتر از همه ی بچه ها شود...:
بابا نان دارد.بابا انار دارد.بابا با گل آمد.بابا آب دارد.بابا...
و چه خوشحال می شدم وقتی معلمم با خودکاری قرمز برایم می نوشت:
آفرین دختر خوبم
با چه ذوق و شوقی آخر همه ی املاهایم می نوشتم:
معلم خوبم خیلی دوستتان دارم.
و با خوشحالی ای از اعماق وجودم منتظر بودم ببینم هفته بعد که املاهایمان را می دهد چه جوابی برای آن جمله ام نوشته است:
من هم دوستت دارم عزیزم.
و با تمام وجود دفتر املایم را روی قلبم ام فشار می دادم و نفسی عمیق از روی خوشحالی می کشیدم...
چه زنگ های تفریحی که به اجازه آب خوردن از کلاس بیرون می آمدم ولی در کلاس اول را می زدم و می گفتم:
خانوم معلم اجازه! می تونم بوستون کنم؟
و معلم با لبخند سری تکان می داد و اجازه می داد تا وارد کلاس شوم...
یادم می آید معلم کلاس اولم این موضوع را با مادرم درمیان گذاشته بود که روزی:
به طرف در کلاس اول رفتم و گفتم خانوم معلم اومدم بوستون کنم...
معلم پارسالم گفت: بوس کردن کسانی که دوستشون داری خیلی خوبه ولی نه تند تند و همیشه...
و من با لحنی جدی گفتم: من دیشب در اخبار شنیدم که بوسیدن دیگران برای سلامتی آنها خوب است.
و او هم چاره ای جز اجازه دادن نداشت....
چه صداقتی در آن ابراز عشق ها بود...
یادش بخیر...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 17:41 توسط فاطیما
|