73- عجب خاطره ای!
راستش را بخواهید دیشب داشتم به این فکر می کردم که دنیا چه قدر پیشرفت کرده!K
خب می دانم که الان همه ی شما باخود می گویید:تازه فهمیدی؟
ولی واقعا دنیا پیشرفت کرده ها!
مثلا اون زمان که ما بچه بودیم یادمه مردم با اسب! واقعا می گم می دونم باورش براتون دشواره چون اون زمان شماها هنوز نبودین...داشتم می گفتم،با اسب بسته ها رو به هم می رسوندن...یادمه یه پادشاهی داشتیم به نام "غضنفر الدّین السّلطنه" که خیلی آدم خوبی بود...مثلا ما می رفتیم پیشش می گفتیم جناب پادشاه! می خواهیم یک بسته را به دیاری بفرستیم اندرون! بعد پادشاه به ما اسب می دادند تا بسته را برسانیم.یا اگر باید از بیابان گذر می کردیم به ما شتر همی میدادند که در میان راه کم نیاورد!
ولی الان پست هست و ما بسته ها را پست می کنیم...
یادم می آید وقتی می خواستیم به مشهد برویم...سوار ارّابه می شدیم و در آن گرمای طاقت فرسا با شتر به راه می افتادیم و بعد از 4 هفته می رسیدیم.چون ما بچه بودیم و مادرها یمان هم زود خسته می شدند زیاد اطراق می کردیم!
مثلا یکی از خاطرات سفر مان به اصفهان در قرن هفتم هجری!!! :
شب بود و باید اطراق می کردیم.خانم ها از ارابه ها پیاده شدند و چادر زدیم و چند نگهبان هم بیرون چادر ها اوضاع را زیر نظر داشتند.
ما خوابمان می آمد خیلی.تقریبا 16 سال داشتیم.من و پدرم بیرون چادر مان نشسته بودیم، دیدیم استاد ،سعدی دارد به طرف چادر ما می آید.
گفت که بی خوابی زده به سرش و تصمیم دارد برای ما غزلیاتش را بخواند.از یک طرف خوشحال بودیم که در کنار شاعر بنام فارسی یعنی سعدی شیرازی هستیم ولی از یک طرف یکی از عادات ایشان این بود که وقتی در شعر داخل می شدند دیگر بیرون آمدنشان با خدا بود!
شروع کرد...خواند و خواند و خواند...از نیمه شب گذشت...خواند و خواند...
من خیلی خوابم می آمد...ناگهان مورچه ای را دیدم در زیر پاهایم و مشغول بردن غذا به لانه اش است...
داشتم نگاهش می کردم و پایام را بلند کردم تا از زیر پاهایم رد شود...
از فرط خستگی پاهایم بی حس شد و روی مورچه بیچاره افتاد،استاد سعدی با عصبانیت به من نگریست و با صدایی بلند گفت:
میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است
(بدانید که این بیت در وصف ماست!)...حالا ما هی می گفتیم: تصادفی بود استاد...به خدا از عمد نبود...مگر گوش می دهد!حالا ادمه اش هم می دهد...هیچ دیگر... ساکت گشتیم...سعدی دوباره شروع کرد به خواندن غزل هایش...
وسط شعرش بود که من گوشی ام را از جیبم بیرون آوردم!!!! و شروع کردم به اس ام اس دادن به دوستان...از بیکاری خسته گشته بودیم!
یکباره متوجه شدیم سعدی در حالی که ابروانش در هم گره خورده می گوید:
دریغا که مشغول باطل شدی ز حق دور ماندی و غافل شدی (با تحریف!)
گفتم: بله؟با من هستید استاد؟
جواب داد:
جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر
گفتم: دارم غزلیات شما رو اس ام اس می کنم به دوستان...
دیگر هیچ نگفت...
بعد از چند لحظه به پدرم گفتم پدر جان ما همی می رویم به خواب شما نمی آیید؟
جناب سعدی فرمودند:
بره خفتگان تا برآرند سر نبینند ره رفتگان را اثر
گفتم: من یک ساعتی را به خواب می روم باز خواهم گشت همی!
گفت:
غنیمت شمار این گرامی نفس که بی مرغ غیمت ندارد قفس!
گفتم: غنیمت می شمارم شما را شدید...ولی خب خواب هم باید باشد در کنارش...باز خواهم گشت!
رفتیم به خواب و دیگر بیدار نشدیم...
صبح که برخاستیم دیدیم سعدی به ما می نگرد و می گوید:
مروت نباشد بدی با کسی کزو نیکویی دیده باشی بسی
حالا ما تمام راه هی عذرخواهی و ببخشید و اینها را به کار بستیم تا شاید استاد مارا ببخشاید...
آخر ماجرا هم رو کرد به ما گفت:
شما جای دخترما هستی همی،من هرچه می گویم برای خودت استندی،بالاخره ما چند قرن از تو بزرگتریم همی، نیستیمَندی؟
گفتم استاد این چه حرفی است.و ماجرا ختمِ به خیر گشت.
این هم خاطره شیرین سفر مان/در قرن 7 هجری/
پ.ن: در پست ۷۷ برایتان یک سووووورپرایز دارم.اگه گفتین چی؟
گزینه ها:
الف)تعویض قالب ب)تعویض قالب ج)تعویض قالب د)هرسه مورد
حدث بزنید!![]()